سرزمین اس ام اس یاس - وعده دروغ (داستان 2)

از صفحات دیگر وبلاگ دیدن فرمایید!!!

وعده دروغ (داستان 2)

نویسنده :یاس
تاریخ:سه شنبه 22 فروردین 1391-12:10 ب.ظ

 

پادشاهی در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد. هنگام بازگشت سرباز پیری را دید

که با لباسی اندک در سرما نگهبانی می داد.از او پرسید : آیا سردت نیست؟

نگهبان پیر گفت : چرا ای پادشاه اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم.

پادشاه گفت : من الان داخل قصر می روم و می گویم یکی از لباس های گرم مرا را برایت بیاورند.
نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد. اما پادشاه وعده اش را فراموش کرد.

صبح روز بعد جسد سرمازده پیرمرد را در حوالی قصر پیدا کردند،

در حالی که در کنارش نوشته بود : ای پادشاه من هر شب با همین لباس کم سرما را

تحمل می کنم اما وعده لباس گرم تو مرا از پای درآورد

گرما بخشیدی  یا سوزاندی




حمیده
دوشنبه 11 دی 1391 02:13 ب.ظ
زندگی به من آموخت غصه خوردن هیچ دردی را دوا نمیكند بلكه باعث شكستگیه جسم می شود و گذشتن عمریكه ارزشمند است پس بخند تا روزگار از خنده ات بفهمد كه تو ناامید هرگز نخواهی گشت و او ناامید گردد از تلاش خود


شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات