سرزمین اس ام اس یاس - جوکهای پاستوریزه و باادبی و بی مزه!

از صفحات دیگر وبلاگ دیدن فرمایید!!!

جوکهای پاستوریزه و باادبی و بی مزه!

نویسنده :یاس
تاریخ:چهارشنبه 5 خرداد 1389-09:08 ق.ظ

جوکهای پاستوریزه و باادبی و بی مزه!

طرف میره جوراب بخره میگه آقا یه جوراب بده
فروشنده : مردانه؟
طرف : بخدا راست میگم آقا یه جوراب بده

کچله میره آرایشگاه معذرت خواهی میکنه

یه پسره به باباش میگه بابا جات خالی یه شعبده باز بود که یه کبوترو تبدیل به اسکناس 1000 تومنی کرد پدر میگه: این که چیزی نیست مامانت صبح 100.000 تومن رو تبدیل به لوازم آرایشی و لباس کرد

اولی: آقای دکتر، من فکر می کنم عینک لازم دارم.
دومی: بله حتما! چون این جا مغازه ساندویچ فروشی است!

طرف یه سی دی میخره، میبینه سوراخه، میره پسش میده!

- زندان بان به زندانى گفت: همسرتان به دیدن‏تان آمده است.
زندانى گفت: كدام یكى ؟
زندان‏بان گفت: مرا مسخره كرده‏اى؟
زندانى گفت: نه، چون من به جرم داشتن دو زن به زندان افتاده‏ام

2- غروب شده بود كه دو تا دوست با هم به طرفى مى‏رفتند، یكى از آنها یكباره ذوق شاعرانه‏اش گل كرد و به دیگرى گفت: «خورشید پدیده زیبایى است، ولى فقط روزها نورافشانى مى‏كند كه هوا روشن است و این هنر نیست كه خورشید در روز روشن نورافشانى كند، اما ماه، شب‏ها، آن هم شبهایى این قدر تاریك»

3- سؤال: چك‏ها و اسلاوها از كجا مى‏دانند كه كره زمین گرد است؟
جواب: در سال 1948 امپریالیست‏ها را بیرون كردند و به طرف غرب راندند و در سال 1968 آنها از شرق برگشتند

4- گدایى در خانه‏اى را زد و مستخدمه در را باز كرد، سپس برگشت و به اربابش گفت: مردى با عصا بیرون در ایستاده است.
ارباب: بگویید برود. ما عصا لازم نداریم

5-گدایى با حالت گریان و نزار به خانمى گفت: شما باید موقعیت مرا درك كنید. خیلى بدبختم، پدر الكلى، مادر مریض، بچه‏هاى گرسنه.
خانم دلش به رحم آمد و پول خوبى به او داد و سپس گفت: شما كى هستید؟
من پدر خانواده‏ام.

6- مرد مستى وارد یك آتلیه عكاسى شد و با زبان الكنى گفت: لطفاً یك عكس دسته جمعى از ما بیندازید. عكاس با تجربه سرى تكان داد و گفت: تا من دوربین را آماده مى‏كنم شما به صورت نیم دایره بایستید.

7- پسر كوچكى از مادرش پرسید: وقتى كه من به دنیا آمدم تو كجا بودى؟
در بیمارستان عزیزم.
پدرم كجا بود؟
البته در دفتر كارش.
پدربزرگ و مادر بزرگ؟
خانه خودشان، كجا مى‏خواستى باشند؟
پسر بچه غرغر كنان گفت: همیشه همین طور است، هر وقت به خانه مى‏آیم، كسى نیست.

8- در یك كنفرانس پزشكى، دكتر معروفى در حین سخنرانى گفت: از آن مى‏ترسم كه ما پزشكان در این دنیا دوستان زیادى نداشته باشیم.
صدایى از آخر سالن: در آن دنیا كمتر!

9- كشیشى سر كلاس درس از بچه‏ها پرسید: باید چه كار كنید تا گناهان شما بخشوده شود؟
پسركى از ته كلاس: باید گناه بكنیم آقاى كشیش.

10- در كلاس آموزش نظامى، افسر از سربازان پرسید: چه موقع یك سرباز مى‏تواند بدون اجازه از پادگان بیرون برود؟
یك سرباز: وقتى كه مطمئن باشد گیر نمى‏افتد.

11- جناب وزیر به مرخصى مى‏رود و براى حفظ سلامتى و كم كردن وزن تصمیم مى‏گیرد كار بدنى بكند. بنابراین به نزد روستایى مى‏رود و از او تقاضاى كار مى‏كند. روستایى او را به داخل انبار بزرگى مى‏برد كه كوهى از سیب زمینى روى هم انباشته شده و از آقاى وزیر مى‏خواهد كه آنها را بر حسب كوچك و بزرگ بودن از هم جدا كند.
دو ساعت بعد جنإب وزیر با پریشان حالى جلو روستایى مى‏ایستد.
روستایى: براى روز اول كار سخت و سنگینى بود
؝  وزیر: از جهت سختى و سنگینى كار خستهȠنشدم، از اون فم دائم باید در حال تصمیم‏گیرى باشم خسته شدم.

12- پیرزنى در كوپه قطار نشسته بود و مردى روبروى او بود كه دائماً آدامس مى‏جوید. پیرزن رو كرد به مرد و گفت: شما خیلى لطف دارید كه مى‏خواهید با من حرف بزنید تا حوصله‏مان سر نرود، ولى متأسفانه من كاملاً كر هستم.

13- یك فرانسوى در شهر مونیخ به رودخانه افتاد و عاجزانه به زبان فرانسه كمك مى‏طلبید. یك نفر از اهل محل كه روى پل ایستاده بود با خونسردى گفت: احمق جان، بهتر بود مى‏رفتى شنا یاد مى‏گرفتى نه زبان فرانسه.

14- در یك بار دو مرد مست با هم صحبت مى‏كردند.
اسم من هانس است.
چه جالب! اسم من هم هانس است.
خانه من در خیابان فلان شماره 8 است.
چه جالب! خانه من هم همان جا است.
طبقه دوم.
چه جالب! من هم در طبقه دوم هستم.
آخر راهرو.
جالبه! من هم همین‏طور.
كافه‏چى به یكى از مشتریان كه محو این گفتگو شده بود گفت: هر روز آخر هفته این برنامه به همین شكل اجرا مى‏شود. آخر این دو تا پدر و پسر هستند.

15-پسرى كار بدى كرده بود، پدرش او را گرفت و روى زانویش خوابانید تا چند ضربه به پشتش بزند. پسر فریاد كشید: پدرت هم تو را كتك مى‏زد؟
پدر: البته، هر وقت كار بدى مى‏كردم.
پسر: پدربزرگ تو هم او را كتك مى‏زد؟
پدر: البته كه مى‏زد. همچنین پدر او

پسر: حال كه این طور است پس ما دو تا باید بنشینیم و با هم به طور جدى مذاكره كنیم تا به این عادت زشت خانوادگى كه به ما ارث رسیده است خاتمه بدهیم.

16- پسرى براى هدیه تولدش از پدرش تقاضاى یك هفت تیر واقعى داشت.
پدر: چى؟ عقل از سرت پریده؟
پسر: من یك هفت تیر درست و حسابى واقعى مى‏خواهم كه بتوانم با آن خوب شلیك كنم.
پدر: دیگه بسه، حرف حرفه منه یا حرف تو؟
پسر: البته تو پدر، اما اگر یك هفت تیر واقعى داشتم

 



شیما
یکشنبه 24 مهر 1390 08:03 ب.ظ
وبلاك عالی داری با تشكر از علی جان


شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic